خرید بک لینک
از یک نیمه شب تا حالا بیدارم. مغزم عین سنگ فشرده شده و آنقدر از همه طرف فشار را احساس میکنم که بیشتر از دو ساعت نمی توانم بخوابم. دوباره از نظر روانی ب هم ریخته ام و با کوچکترین مسأله ای به شدت عصبی می شوم.صدای رعد و برق و شدت ریزش باران روی خیابان به گوشم می رسد. در ناحیه پا و کمر و باسن احساس درد و کمپلکس دارم. حتی صدای شرشر بارون دیگر برایم لذت بخش نیست. لپ تابم روشن است. هندزفری گذاشته ام که صدایش نیاید! دارم فیلم های کلاس آمادگی برای کنکور درس آمار را اسکرین ریکورد میکنم چون بعد از کنکور دسترسی به آنها از بین می رود و من با هزینه ای ک کرده ام عملا نه کلاس ها را رفته ام و ن دیگر فرصتی برای دیدن آفلاین آنها خواهم داشت.وقتی موسسات آموزشی این حق را به خودشان میدهند ک ی دوره را با این قیمتهای گزاف بفروشند آنهم برای زمان محدود من هم ب خودم حق می دهم آن را ضبط کنم که سر فرصت استفاده کنم.امیدوارم آن سر فرصت خیلی زود برسد.دیروز به خواهرم پیام دادم که امروز برود انگشترم را بفروشد. به خودش نزدیک ۵ تومن بدهکارم و دندانهایم هم همه داغوون! مخصوصا یکی ک شکسته و باید سریع ترمیم شود. حسابم خالی خالیست! حتی پول خریدن یک کیلو گوجه را ندارم. مادرم کمک میکند و خواهرم هم اما فعلا یک تکه طلا را بفروشم تا کمی حداقل از بار روانی اقتصادی نداری خلاص شوم دو ماه دیگر یکی از وام های یک میلیون و نیمی ام تمام می شود آن وقت شاید بشود با فشار کمتری نفس کشید.

برچسب: نویسنده: آراد اکبری تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 1:57

دو هفته گذشته فشار زیادی را تحمل کردم. بدترینش با اولین امتحان و رفتار زشت آن استاد با من شروع شد و بعد نسخه کل امتحاناتم را پیچید. آنقدر که این روزهای آخر به راحتی اشکم سرازیر می شود. بماند که تغذیه درستی نداشتم. آرامش نداشتم و نگران درس باقیمانده بودم.مدیرگروه و استادی ک میگلی گفته بود به او رو بزنیم شاید با استاد مربوطه صحبت کند که قبل از پایان این ترم درس معرفی به استاد را هم امتحانش را بگیرند هم خیلی رک گفتند برو و بهمن دوباره برگرد. برایم عجیب بود. چطور همکلاسیهایم به راحتی آب خوردن کیلو کیلو نمره می گرفتند و من توانایی مجاب کردن آنها برای امتحان گرفتن از خودم را نداشتم. بالاخره به توصیه رفیق و همکارم یک پیام بلند بالا توی واتساپ برای استاد فرستادم. دریافتش نکرد و کلا امیدی نداشتم به واتساپ دسترسی داشته باشد.امتحان صبحم را هم گند زدم. کلا چیز عجیبی نیست. دکتر حشمتی عادت دارد به دادن سوالات ریز و سخت! وقتی آمدم مهمانسرا دیگر نای هیچ کاری را نداشتم. نشستم و یک دل سیر اشک ریختم. بعد هم دیدم حوصله ی هیچ کاری را ندارم. بلند شدم و زدم به دل سرما. رفتم بازار کفش فروشان و یکی از کفش های را که برای کسی خریده بودم پس دادم چ در عوض دو تا کیف کوچک یکی برای همکارم چ دیگری برای خواهرم خرید. توی همان مغازه کفش فروشی گوشی را باز کردم و دیدم استاد پیام داده.باورکردنی نبود.گفته بود مدارک پزشکی ام را بفرستم.پرونده بستریم ام را فرستادم و زنگ زدم ب خواهرم تا نامه درخواست پزشکم برای انتقال به مرکز را برایم بفرستید و آن را هم فرستادم.بعد رفتم خیاطی و شلواری را ک برای روز آخر خریده بودم دادم کوتاه کنند. صبح بعد امتحان رفته بودم بسته بود. توی سرمای وحشتناک مانده بودم نیامده بود. این بار هم نبو

برچسب: نویسنده: آراد اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:18

آدم باید برای هر کسی ی حد و حدودی داشته باشهحتی خانواده و صمیمی ترین دوستان. قبل اومدنم برای امتحاناتم یکی از دوستام ک سالهاست همو می شناسیم ازم ناراحت شد. دوستی ک فلسفه اش اینه من هر چی میگم تو فقط بشنو و نظر نده. و البته من تلاشم این بود ک نظر ندم. شرایط روحی خوبی نداشت و این یکی دو سال گذشته بخاطر فشارهایی بهش اومده بود از نظر جسمی هم بیمار شده بود.

برچسب: نویسنده: آراد اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:18

دیشب دوباره خوابش را دیدم. بعد از یک شب اتوبوس نشینی و کلی بی خوابی ظهر هم مهمان داشتیم البته من به نهار نرسیدم ساعت سه عصر رسیدیم و بعد از مهمانها نهار خوردم. در نتیجه نتونستم بخوابم. شب اما طوری خوابیدم کاصلا بیداری نداشت. نزدیک پنج صبح با رویایی که از او دیده بودم بیدار شدم. هر چقدر نگاه می کردم نمی دانستم کجا هستم. چشمم که به تاریکی عادت کرد و بخاری دیواری را ک دیدم و کمی هوشیارتر ک شدم فهمیدم کجا هستم

برچسب: نویسنده: آراد اکبری تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:18

صفحه بندی